سفارش تبلیغ
صبا ویژن
یک شهرِ عاشق این همه شیطان نمی خواهد
این نیزه ها آخر چرا هی آیه می بافند
شاید دوباره چاه ها لبریز از اشک است
شاید دوباره فرق ها در سجده بشکافند
 
دل های ما بیگانه با این زخم اما نیست
در قلبهامان خوب پروردید این غم را
شیطانتان را باز راضی کرده اید اما
کام امامان می شناسد طعم این سم را
 
مهر نماز اینجا  کماکان سخت ممنوع است
چون جغد ها از تربت خورشید می ترسند
شاید هنوز از سنگ ابراهیم مجروهند
شاید به یاد کودکان غزه می افتند
 
امابقیع از سنگ لبریز است شیطان ها
این ها ستون بارگاه آسمان بودند
مهتاب را شب تاب هاتان برنمی تابید
این سنگ ها هر روز خار چشمتان بودند
 
ما مثل ابراهیم تنها منتظر هستیم
داریم خواب کشتن فرزند می بینیم
ذبح عظیم عید ما حالا شما هستید
این خنجر از زخم گلو هاتان ندارد بیم
 
از گنبد خضرا ندیدید اشک می بارید؟
روزی که خاک آسمان را منفجر کردید؟
یک روز خورشید از میان ابر می بارد
تا مثل خاکستر به شهر مرگ برگردید



تاریخ : چهارشنبه 95/4/23 | 2:8 عصر | نویسنده : انتظار نگار | نظر
چادر به سر کشیده ام و ایستاده ام
محکم تر از تمام شما بی اساس ها
محکم تر از شما که به تاراج رفته اید
در عهد رنگ های دروغ و  لباس ها
 
انگار پادشاه تمام سپیدهاست
هرکس هوای بندگی اوست در سرش
از آسمان پر است سیاهی چادرم
مهتاب نیز چادر مشکی است بر سرش
 
روشن تر از تمام عسل های عالم است
لبخند های حضرت زهرا برای من
هر قدر نیشخند شما زخمیم کند 
شیرین تر است از همه ی زخم های من
 
وقتی زمین به مادری خاک می نشست
آغوش می کشید به روی جوانه اش
حتی خدا که اوج شکوه است و سادگی
چادر کشیده است به گیسوی خانه اش
 
ببر بیان و خود و زره، ساعد و سپر
این اولین فراز علمداری زن است
شمشیر و خنجریست که ابلیس می کُشد
این پرچم سیاه خراسانی من است
 
من ایستاده ام و نمی ترسم از جهان
حتی اگر از این همه تاریک تر شود
شاید که در همین صدف پاک بندگی
یک ثانیه ظهور تو نزدیک تر شود



تاریخ : چهارشنبه 95/4/23 | 2:6 عصر | نویسنده : انتظار نگار | نظر
صدای پای شنبه که می آید
 تو نیامدی تو نیامدی
و هر روز را دوباره بی تو می چرخانم و
تو نیامدی تو نیامدی
تا جمعه دوباره فرا رسد
تو بیایی تو بیایی



تاریخ : چهارشنبه 95/4/23 | 2:5 عصر | نویسنده : انتظار نگار | نظر
عید آمده از ماه من اما اثری نیست
شب ریشه دوانده ست و کماکان سحری نیست
سال قمری آینه باران ستاره است
بر تاج سر آینه اما قمری نیست
هی عید و عزا پر شده در صفحه ی تقویم
اما خبر از جشن تر و تازه تری نیست
دیوار کشیدند میان من و مهتاب
ابر است ولی پنجره ای نیست دری نیست
ماه رمضان رفت و عید رمضان رفت
از رویت چشمان تو اما خبری نیست



تاریخ : چهارشنبه 95/4/23 | 2:4 عصر | نویسنده : انتظار نگار | نظر

 

پروردگار چه فوران نوری در وجودت نگاشته که چشمان خورشید از تلالو آن کور می شود.
و چگونه رفعت وجودت را آسمان و زمین به نظاره نشسته که بر پهنای گیتی نقش حقارت می زند
و دریای رحمان چه بارانی بر سرمان گذاشته که جرعه جرعه سراب وجودمان را سیراب می کند.
ای جمیع کتاب انبیا در وجودت نمایان
ای  سایگاه رحمت در زمینی ترین 
جهنم شیطان
و ای کتاب ناطق پیامبر! ای قرآن!
#عهدنوشت



تاریخ : چهارشنبه 95/4/23 | 2:3 عصر | نویسنده : انتظار نگار | نظر

  • paper | پارک ایران | تازیانه